هر چه با خود داشتم از من گریزان می رود

راحت دل می رود، دل می رود، جان می رود

بامدادان خوشدلی بار سفر بربست و رفت

اینک امیـــــد از پی اش زار و پریشان می رود

بــام و روزن نـــیز گویی پــر گرفت از شوق

کوی و برزن می خزد بر خاک و بی جان میرود

باد را اینـک سرود ز دور می آیــــد به گوش

زار می خواند به ره کایـن می رود آن می رود

می روم کز همـدمی یابم نشان وز ماتمم

ســایه پیشاپیش من افتان و خیزان می رود

هر چه گرد خویش می بینم وفاداری نماند

                        ای شب غـــم پایدار اکنون که جانان می رود

پرویز ناتل خانلری